I promise you
It's in the silences
The words never say the words . . .
Always starts the same way up it seems like every one
We know is breaking and more does any body ever stay in love
I promise you
From the bottom of my heart
T will love you till death douse part
I promise you
Az a lover and friend again
I will love you like
The rain
Listen to the falling rain
Listen to it fall
And with every drop of rain
You know I love you more
Let it rains all night long
Let my love for you go strong more
Az long az we're together
Who cars about the wether
Listen to the falling rain
Listen to it fall
And with every drop of rain
I can hear you call , call my name
Right out loud . I can hear a bove the cloud
And I'm hear among the puddles
You and I together huddle
It's raining , it's pouring
The old man is strong went to bed
And bumped his head
He couldn't get up in the morning
شبانه
دوستش می دارم
چرا که می شناسمش به دوستی و یگانگی
شهر همه بیگانگی و عداوت است
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهایی غم انگیزش را در می یابم .
اندوهش غروبی دلگیر است در غربت و تنهایی
همچنان که شادیش طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه و نان گرم و
پنجره ای که صبحگاهان
به هوای پاک گشوده می شود
و طراوت شمعدانی ها در پاشویه حوض
چشمه ای پروانه ای و گلی کوچک از شادی لبریزش می کند
و یاسی معصومانه از اندوهی گرانبارش : اینکه بامداد او دیری است که شعری نسروده است .
چندان که بگویم امشب شعری خواهم نوشت
با لبانی متبسم به خوابی شیرین فرو می رود .
چنان چون سنگی که به دریاچه ای و بودا به نیروانا
و در این هنگام دخترکی خردسال را ماند که
عروسک محبوبش را تنگ در آغوش گرفته باشد .
اگر بگویم که سعادت حادثه ای است بر اساس اشتباهی
اندوه سراپایش را در بر می گیرد .
چنان چون دریاچه ای که سنگی را و نیروانا که بودا را
چرا که سعادت را جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقی که به جز تفاهمی آشکار نبست
بر چهره زندگانی من که در آن هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی می کند
آیدا لبخند آمرزشی است
نخست دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من همه چیز به هیات او در آمده بود
آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گریزی نیست
احمد شاملو
شاهد افلاکی
چون زلف توام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خاکم من گردم . من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری . تو عشقی و تو جانی
خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم . تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم . تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی . دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپاری
کام از تو تاب از من نستانی بستانی
ای چشم رهی سویت . کو چشم رهی جویت
مرثیه
به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم
برآستانه دریا و علف
به جستجوی تو
در معبر باد ها می گریم
در چها راه فصول
در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد .
این دفتر خالی تا چند چند ورق خواهد خورد .
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را که خواهر مرگ است .
و جاودانگی رازش را با تو در میا نهاد .
پس به هیئت گنجی در آمدی :
بایسته و آز انگیز
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان در پذیر کرده است .
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی
آسمان می گذرد .
متبرک باد نام تو .
و ما همچنان دوره می کنیم .
شب را و روز را هنوز را . . . احمد شاملو
در کنار رودخانه
در کنار رودخانه می پلکد سنگ پشت پیر .
روز . روز آفتابی است .
صحنه آبیش گرم است .
سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد .
آسوده می خوابد در کنار رود خانه
در کنار رودخانه من فقط هستم .
خسته در تمنا
چشم در راه آفتابم را .
چشم من اما
لحظه ای او را نمی یابد .
آفتاب من روی پوسده است از من در میان آبهای دور .
آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا .
از درنگ من
یا شتاب من .
آفتاب نیست تنها آفتاب من
در کنار رود خانه نیما یوشیج
خوش به حال غنچه های نیمه باز
بوی باران . بوی سبزه بوی خاک .
شاخه های شسته . باران خورده . پاک
آسمان آبی و ابر سپید .
برگ های سبز بید .
عطر نرگس . رقص باد .
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوتر های مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار .
خوش به حال روز گار .
خوش به حال چشمه ها و دشت ها .
خوش به حال دانه ها و سبزه ها .
خوش به حال غنچه های نیمه باز .
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز .
خوش به حال جام لبریز از شراب .
خوش به حال آفتاب .
ای دل من گرچه در این روزگار .
جامه رنگین نمی پوشی به کام .
باده رنگین نمی بینی به جام.
نقل و سبزه در میان سفره نیست .
جامت از آنکه می باید تهی است .
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب .
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ . فریدون مشیری